چیزی که انتظارش را نداشتم... |
تنظيمات
|
| ♥Belle Keat♥Robsten Vampire Girl♥ |
شماره پست: #1
|
||||||||||
|
مقدمه:
هرگز فکر نمیکردم زندگیم به این سمت راه یابد...مطمئن بودم این سزای من نبود.... اما واقعا عاشقش بودم...عاشق کسی که زندگی ام را پررنگ کرد. شاید نباید اینگونه میبود چون او از اشتباهی بود.همه چیزش اشتباه بود.اشتباه محض که هیچ کس هرگز نفهمید.نفهمید که او در درون چیست و کیست. دوستش داشتم و دارم خواهم داشت. دوستان من از چهارشنبه داستانمو میذارم... خوشحال میشم نظرتونو بدونم...مقدمه اش یکم بد شد ولی خب بازم... ممنونم... ویرایش شد با دلیل: دوستان من او مقدمه ی افتضاح رو با سرعت نوی کافی نتی در مشهد هنگام مسافرت در حینی که بابام کنارم وایساده بود نوشتم....هی هم میگفت:زود باش دختر!!!زود باش... منم که اینطوری شده بودم: زود تند سریع نوشتم و اومدم امروز کامل و تصحیح شده اشو با فصل اول داستان براتون بذارم.... مقدمه: هرگز فکر نمیکردم زندگیم به این سمت راه یابد...مطمئن بودم این سزای من نبود.... اما واقعا عاشقش بودم...عاشق کسی که زندگی ام را پررنگ کرد. شاید نباید اینگونه میبود چون او از اشتباهی بود.همه چیزش اشتباه بود.اشتباه محض که هیچ کس هرگز نفهمید.نفهمید که او در درون چیست و کیست. دوستش داشتم،دارم و خواهم داشت. بازم شرمنده ی اخلاق ورزشی همتون....از این به بعد تمام علائم نگارشی و همه ی قوانین رعایت میشه.... امیدوارم یه نگاهکی هم به این داستانک ما بکنید... متشکرم... پ.ن: دوستان...این تاپیک یه قانون خیلی سخت داره...هرکی میاد توش نباید به دگمه ی تشکر اکتفا کنه... پيام ويرايش شد Tala.M - 3 شهريور 1389 01:25 ------------------------------------------------------------ هرگز فکر نمیکردم زندگیم به این سمت راه یابد.مطمئن بودم این سزای من نبود.اما واقعا عاشقش بودم.عاشق کسی که زندگی ام را پررنگ کرد. چیزی که انتظارش را نداشتم..... ![]() |
||||||||||
|
|
|
||||||||||
| از این پست مفید 50 نفر تشکر کرده اند |
BSB FAN,NIUSHA,nezal,Santia,aylar,blood girl,hex girl,faza,lord of shadows,Beth,hannah,jasmine-pattinson,roxana,Milad,Katy,Bella Swan♥,melina,آلیس کالن,Behnaz-A,pouyan.patinson,bella-2010,Kimia_Cullen,mahyaaa,RahA,David.★Suzuki,raini,shaki0095,The Vampire Diaries,Ms.nessa,edward love me,jacob wolf,MG,bella culen,BELLS SWAN,bella-mahshad,miss Vampire,vampaneze,kelara,TIFA,shivana,ailin,kristin,rana,hilary,mana,krisca,Rosalice,vanda,narsis,Mehri |
| *P£R§ian Girl* |
شماره پست: #2
|
||||||||||
|
درود
نظر میدم که تشویق شی مثکه با یه داستان تخیلی عشقی دیگه مواجهیم! درسته؟! احتمالا یه دختر که عاشق می شه. عاشق پسری که معلوم نیست چه جور جک و جونوریه!! کمی تو مقدمت اشکال نگارشی داشتی. امیدوارم این اشکالارو در متن خود داستان، کنترل کنی و از بین ببری. جسارت می کنمو اونطور که فکر می کنم می تونست مقدمت بهتر بشه، می نویسم. ببخشید: هرگز فکر نمیکردم زندگیم به این سمت کشیده شود...مطمئنم من سزاوار این نبودم.... اما واقعا عاشقش بودم...عاشق کسی که زندگی ام را پررنگ کرد. شاید نباید اینگونه میبود. چون او اشتباهی بود. همه چیزش اشتباه بود. اشتباه محض که هیچ کس هرگز نفهمید.نفهمید که او در درون چیست و کیست. دوستش داشتم ، دارم و خواهم داشت. امیدوارم جسارت منو ببخشی! موفق باشی. بدرود ------------------------------------------------------------ دنیای این روزای من، هم قد تن پوشم شده انقدر دورم از تو که، دنیا فراموشم شده -------------------------------------------------------------- گربه های شب: داستان من و دوستام! تقدیم به دوستان عزیزم که بهترین سال های عمرمو باهاشون بودم! بویژه فروغ |
||||||||||
|
|
|
||||||||||
| از این پست مفید 3 نفر تشکر کرده اند |
| robert pattinson |
شماره پست: #3
|
||||||||||
|
سلام طلای عزیز
یک سری نکات را که از اول باید یک نفر بهت بگه و ای کاش یکی اینا را به خودم میگفت را باید بهت بگم 1.زود به زود فصول را بزار در غیر این صورت بازدید هات کم میشه 2.لطفا از علایم نگارشی در نوشته ات بهره بگیر چون در خوندن متن این نشانه ها تاثیر بسزایی دارند 3.بهتره قبل از قرار دادن هر فصل دو سه بار چکش کنی و دست اخر یک ساعت برای ویرایش نهایی بزاری تاکید میکنم به ویرایش نهایی یادت نره چون در ویرایش نهایی هستش که باید غلط املایی ها گرفته بشه نشانه های نگارشی گذاشته بشه و از همه مهم تر کم و کسری ها از بین بره 4.بهتره از قلم و کاغذ برای پیاده کردن طرح کلی ذهنت استفاده کنی و بعد توی کامپیوتر تایپ کنی و ویرایشش کنی 5.بهتره اگر دوستی و اشنایی داری که میتونه راجب رمانت نظر بده (صاحب نظر)بهش یک دور بدی متن هات را بخونه و راهنماییت کنه 6.چون داستان عشقیه سعی کن متنت ادبی باشه که به دل بشینه 7.از توصیفات و ارایه های ادبی برای زیبا کردن نوشته ات بهره بگیر خب یک چیزه دیگه برای راهنمایی و این گونه کار ها از هیچ کمکی دریغ نمیکنم پس اگر سوالی داشتی میتونی از خودم بپرسی N.S.H با تشکر نیلوفر |
||||||||||
|
|
|
||||||||||
| از این پست مفید 6 نفر تشکر کرده اند |
| ♥Belle Keat♥Robsten Vampire Girl♥ |
شماره پست: #4
|
||||||||||
|
فصل اول
بعد از اینکه از خانه رفتم دیگر تنها هم دمم گربه ی سفید رنگم میندی بود که در اتاق بالایی سوئیتم در سبدی کوچک میزیست. کم کم داشت قیافه ی برادر کوچک از خاطرم میرفت.شش سال بود که او را ندیده بودم.از زمانی که پدر به من گفت جایی در خانه ندارم.از همان موقع که با سرکوفت های بی موردش مرا از خود میرنجاند.از همان موقع که با افسردگی خانه را ترک گفتم... از کودکی گوشه گیر و تنها بودم.بیشتر با پازل های هزار تکه همراز بودم.پازل ساختن کل زندگی من در دوران کودکی ام بود.در عرض بیست و چهار ساعت یک پازل دو هزار تکه را میساختم.اتاق دوران کودکیم به جای آنکه پر از عکس های کارتونی باشد پر از پازل های قاب شده ی اشکال هندسی هنری بود.یا عکسی از آتش،یا حرکتی تجسمی از موج آب...... در حدود 3 سالگی خودم الفبا را آموختم.به لطف کتاب های آموزشی که مادرم برایم میخرید شکل حروف را می آموختم و با گوش دادن به نوار های آموزشی برای کودکان و شندین آن شعر های آموزشی کسل کننده صدای آنها را یاد گرفتم. پس از شنیدن داستان ها از نوار ها شروع به خواندن کردم.هر چیزی که نوار ها میگفتند تکرار میکردم و به شکل نوشتن انها روی کاغذ خیره میشدم.....من با این روش خواندن و نوشتن را آموختم. مادرم زنی مهربان و دلسوز بود و وقتی فهمید من درخلوت خودم به تنهایی نوشتن را آموخته ام،شروع به آموختن ریاضی به من کرد. مادر از زمانی که به خاطر داشتم استاد دانشگاه بود و در دانشگاه ریاضیات محض درس میداد.پدرم در کارهای ساختمانی بود.او مرد یک دنده ای بود.البته در عین یک دندگی و زورگویی خیلی خوش قلب بود. من در سن هشت سالگی دوره ی دبستانم را به پایان رساندم.خیلی سریع درس میخواندم و نمره هایم هیچ وقت کم نبود.همیشه جایزه میگرفتم. وقتی من ده سالم بود مادر برادر کوچکم ویلیام را به دنیا آورد.اما بر عکس آنچه انتظار دارید من تنها تر از قبل شدم.تمام دنیا برای خانواده ام به وویلیام ختم میشد.من هم اورا دوست داشتم ولی همه بیش از حد به او توجه داشتند.به همین دلیل او خیلی برون گرا و مردمی تر از من بود.از همان کودکی اش معلوم بود.شلوغ بود و شاد.بر عکس من.من همیشه در سکوت به سر میبردم. وقتی یک سالش بود حرف میزد و این موضوع صورت تپل و بلوند اورا جذاب تر میکرد.دوستش داشتم و در آن روزها دلم برایش تنگ شده بود.حتما حالا ده سال داشت و قد کشیده بود.نمیتوانستم تصور کنم او چه شکلی شده است.اصلا نمیدانستم میداند من هستم یا نه. در تمام این پنج سالی که از خانواده ام دور بودم فقط مادر با من ارتباط داشت و هر از چند گاهی مرا میدید. وقتی پانزده سالم بود مدرسه را به پایان رساندم.از پدرم اجازه خواستم تا با یکی از دانشگاه های معتبر مصاحبه ای داشته باشم و به دانشگاه بروم.اما پدرم ممانعت کرد.دلیلش را هرگز نفهمیدم.او از این متنفر بود که من سریع تر از موعد درسم را تمام کرده بودم. او همیشه مرا دوست داشت اما در عین حال هیچ وقت نخواست با من ارتباط نزدیکی داشته باشد.نخواست تا دخترش را درک کند.نخواست تا مرا باور کند.... از مادرم جازه گرفتم.او هیچ مخالفتی نکرد و من به راحتی در وروردی دانشگاه در رشته ی روان شناسی قبول شدم.قرار بود پدر هیچ چیز نفهمد اما یک روز صبح مرا تا دانشگاه تعقیب کرد و ان موقع بود که با یک دعوای وحشتناک به من گفت که یا باید ترک تحصیل کنم یا خانه را ترک بگویم. من درس خواندن را دوست داشتم.تنها رفیقم در تمام زندگیم بود.پنهان شدن در پشت کتاب های قطور و ساعت ها در آن ها غرق شدن دنیای من بود. پس من با دردی وحشتناک خانه را ترک گفتم.مادر برایم هزینه ی دانشگاه را میفرستاد.به دیدنم می آمد و از دختر نوجوانش مراقبت میکرد.بعضی شب ها در خوابگاه کنارم میماند و تا صبح همراهیم میکرد. تحصیلات یک دختر پانزده ساله در میان جوان های بالای بیست سال خیلی سخت بود.کنایه ها و سرکوفت هایشان کشنده بود.چندین بار با خودم درگیر میشدم که شاید ترک تحصیل کردن و در خانه ماندن پیشنهاد بهتری بود اما مادرم هرگز مرا دلسرد نگرد.او مرا تشویلق به تحصیل میکرد.او میدانست عاشق درس خواندن بودم و میدانست بشتر از هر چیزی به روانپزشک شدن علاقه دارم. و اینگونه بود که من تحصیلات دانشگاهیم را هم به صورت معجزه آسایی تمام کردم.وقتی نوزده سالم بود روانپزشک بودم. مادرم اصرار داشت تا به خانه بر گردم.او گه گاهی به این موضع اشاره میکرد که پدر دلتنگ من است اما من باور نمیکردم زیرا از زمانی که ویلیام به دنیا آمد پدر فقط در خاطر داشت که دختری نیز دارد. همان زمان در بیمارستان روانی "کلایدر" کار پیدا کردم.بیمارستان خارج از شهر بود و من پس از آغاز کارم دیگر ماردم را ندیدم. فقط ارتباط تلفنی و من تنها و تنها تر شدم. حدود یک سال از کارم دراین بیمارستان میگذشت و حدود شش ماه بود که اتاق درب و داغون طبقه ی سوم این ساختمان را تعمیر کرده بودیم تا من دیگر در اتاق های خود بیمارستان نخوابم. از زمانی که در خانه ی خودم بودم احساس بهتری داشتم.تنهاییم دیگر تاریک نبود.خانه برایم امید بخش بود و از زمانی که گربه ام را در میان باغ پشتی بیمارستان پیدا کردم امیدم چند برابر شد.میندی مهربان و همراه بود.بر خلاف گربه های دیگر وفادار بود.شب ها تا هر وقت که بیدار میماندم کنارم مینشست و با موهای بلند دمش مچ پایم را نوازش میداد. هم خانه ی خوبی بود و شب ها حضورگرمش در کنار کمرم آرامش بخش بود.زمانی که خود را مانند گلوله زیر بدنم جمع میکرد حس میکردم میندی یک دوست واقعی برای من است. موهایش به سفیدی برف بود و چشمان آبیش بسیار آشنا و مهربان بود. تنها جایی که آرامش داشتم دره ای در کنار جایگاه سوارکاریم بود.دره ای زیبا و بزرگ که نیزار زیبایی داشت و جایی بود که تنهاییم را در آن قسمت میکردم. آن روز صبح مثل همیشه همکار عجیبم کیتی از دفترش تماس گرفت و گفت که بیماران جدیدی را به بیمارستان اورده اند و باید سریع خودم را به طبقه ی پایین برسانم. حاضر شدم و از پله های مارپیچی و قدیمی ساختمان پایین رفتم.مثل همیشه ماشین حمل بیماران جلوی در بود و جیسون جلوی در با وضعی نا به سامان ایستاده بود و این پا و آن پا میکرد تا مرا دید فریاد کشید: -دکتر وینرز...اینجا... به سمت او حرکت کردم.بیماری با صورت خونین بی حال روی برانکارد افتاده بود و ناله میکرد.پرسیدم: -مشکلش چیه؟ با عجله جواب داد: -یه بیمار هایپره.البته بیماری خیلی شدیده...نمیذاشته بیارنش...با رنده ی آشپز خونه به خودش صدمه زده. از شنیدن کلمه ی رنده موهای بدنم راست شد.به صورت ریش ریش شده اش نگاه کردم.با خود چه کرده بود پوست صورتش را با رنده ساییده بود.خیلی جوان بود.شاید هم سن و سال من بود و حد اکثر چهار یا پنج سال از من مسن تر بود. گفتم: -ببریدش طبقه ی دوم،به دکتر جونز بگین بهش رسیدگی کنه. جیسون مرد چهل ساله ای بود که در حمل نقل بیماران کار میکرد.مرد خوبی بود.او و همسرش در دهکده ای که چند کیلو متری بیمارستان بود زندگی میکرد. به دفترم رفتم و پرونده ی بیمارانم را زیرو و رو کردم.کارهای روز مره ام را مرور کردم... آقای پادرسون باید برای روانکاوی بره.... آقای جاگر نیاز به دوز بالاتری از داروهاش داره.... خانم فالز خیلی وضعش وخیم شده باید بره طبقه ی دوم.... در افکار خودم بودم که کیتی مثل همیشه بدون در زدن وارد شد: -سلام بلیندا...خوب خوابیدی...؟؟ بدون انکه سرم را از روی برگه هایم بلند کنم گفتم: -سلام...برای بار هزارم...اول در بزن....بد نبود....تو؟ شانه هایش را بالا انداخت و گفت: -بهتر از اون نمیشد.زمانی که اتاق خواب دکتر جونز دیوار به دیوارت باشه و تا صبح مثل خرس خرناس بکشه عالی ترم میشه.... لبخند زدم و گفتم: -عادت میکنی... با لجبازی گفت: -آه ه ه ه ه ه....نمیخوام به خروپف های یه پیرمرد احمق عادت کنم بل..... به او هشدار دادم: -کیت این طرز حرف زدن زشته....مراقب طرز صحبتت باش...دکتر جونز یه احمق نیست،مرد محترمیه...اگر اون نبود تو هرگز در امتحان ترم گذشته ات قبول نمیشدی.... اخم هایش را در هم کشید.کیت بیست و شش سال داشت و یتیم بود.ولی شخصیت عجیبش برای من جذاب بود.او هنوز تحصیل میکرد اما در عین تحصیل کار هم میکرد.با بی میلی گفت: -شاید تو راست بگی ...اما اینها دلیلی برای تحمل خرناس های وحشتناک جونز نیست.... دکتر حونز پیرمرد مهربان شصت و هفت ساله ای بود که در یک سانحه ی رانندگی همسرش را از دست داده بود.در ساختمان کناری بیمارستان تنها زندگی میکرد و خانه ی کیتی کنار خانه ی او بود. تا غروب به کارهایم رسیدم....مثل هر روز خسته بودم و راضی از روزم که چیزی برای بیمارانم کم نگذاشته بودم. زمانی که با خانم وایتز پرستار شیفت شب خدا حافظی کردم دوباره صدای فریاد جیسون از حیاط شنیده شد. وحشتناک فریاد میکشید. به سمت حیاط دویدیم.تا مرا دید دوباره فریاد زد: -بل...بل...بیا اینجا....اوضاع وخیمه.... بگین فصل دومشو کی بذارم خوبه؟؟؟؟؟ هر موقع شما بگید میذارم دوستان خوبم.... منتظر نظراتتونم هستم...هر چی خواستین بگین...فقط ایراد گیری هاتون سازنده باشه ها.... پ.ن: *P£R§ian Girl*, عزیز جک جوننور نیست...حالا بعدا میفهمی چیه.... پيام ويرايش شد Tala.M - 18 تير 1389 03:42 ------------------------------------------------------------ هرگز فکر نمیکردم زندگیم به این سمت راه یابد.مطمئن بودم این سزای من نبود.اما واقعا عاشقش بودم.عاشق کسی که زندگی ام را پررنگ کرد. چیزی که انتظارش را نداشتم..... ![]() |
||||||||||
|
|
|
||||||||||
| از این پست مفید 28 نفر تشکر کرده اند |
| robert pattinson |
شماره پست: #5
|
||||||||||
|
کسی نمیخواد پست بده
مهم نیست خودم میدم طلا جان عالی بود من که به شخصه خوشم اومد پس یک همراه تا اخر داستان پیدا کردی در مورد گذاشتن فصل ها باید چند تا سوال بپرسم(اگر به من بود میگفتم هر روز) 1.اگر از این به بعد فصلات را بخش بندی میکنی یعنی هر فصل سه چهار قسمته هر روز ولی اگر فصل به فصل میخوای بزاری باید دید که ایا تعداد فصلات زیاده یا نه اگر زیاده یک روز در میان و اگر کمه در هفته 2 بار فکر کنم خوب باشه ولی خوب بریم تو کار نقد بعد از اینکه از خانه رفتم خانه برای اینجا مناسب نیست بهتره بگی ((بعد از اینکه خانواده ام را ترک کردم )) خیلی عذر میخوام ولی من یکم گیج شدم مگه نگفتی این گربه کنار خودش زنگی میکنه پس چرا گفتی((در اتاق بالایی سوئیتم در سبدی کوچک میزیست.)) بعد از این حرف ها بهتره یکم بیشتر حالت ها را توصیف کنی امیدوارم دلخور نشده باشی از نقدم حالا یکم ازت تعریف کنم طلای عزیز خیلی خوب تونستی ماجرای سر گذشت شخصیت اصلی را به جلوه بکشی فوق العاده بود این طور که به نظر میاد فصل های پر محتوایی داری و در هر بند از نوشته ات اتفاقات تاثیر برانگیزی می افته |
||||||||||
|
|
|
||||||||||
| از این پست مفید 4 نفر تشکر کرده اند |
| ♥Belle Keat♥Robsten Vampire Girl♥ |
شماره پست: #6
|
||||||||||
|
مرسی نیلوفر جان....
احتیاجی به عذر خواهی نیست عزیزم...من ممنونم ازت که اینطور نقد کردی... فصلهام هم تقریبا زیاده.... البته تقریبا...اگر میخواین و نظر خودم هم همین بود اولش...یک روز در میون یا دوروز درمیون بذارم.... درسته...راس میگی...منظورم از اون قسمتش این بود که سوییتش در عین کوچیک بودنش دو طبقه اس.... از این به بعد حتما نقد هاتونو در داستانم تاثیر میدم....بازم بگین یک یا دو روز در میون خوبه یا نه؟؟؟ بازم ممنون نیلوفر جان... ------------------------------------------------------------ هرگز فکر نمیکردم زندگیم به این سمت راه یابد.مطمئن بودم این سزای من نبود.اما واقعا عاشقش بودم.عاشق کسی که زندگی ام را پررنگ کرد. چیزی که انتظارش را نداشتم..... ![]() |
||||||||||
|
|
|
||||||||||
| از این پست مفید 5 نفر تشکر کرده اند |
| ♥Belle Keat♥Robsten Vampire Girl♥ |
شماره پست: #7
|
||||||||||
|
فصل دوم
به سمت او دویدم...در ماشین را باز کرد.پسر جوانی دختر کوچکی ار بین پنجه هایش گرفته بود و بازوهای او را فشار میداد.دخترک از حال رفته بود و از قسمتی که پسر جوان با ناخن هایش فشار داده بود خون زیادی بیرون زده بود. پسری جوان و خوش قیافه در مقابلم روی برانکار افتاده بود و دختری بی گناه را همچنان فشار میداد.ناگهان با چشمانی که از گریه کردن زیاد پف کرده بود به من خیره شد . نفسش را در سینه حبس کرد. با آرامش گفتم: -ولش کن...داری اونو نابود میکنی.... بر خود لرزید.چشمانش گویای آن بودند که از عمد این کار را نمیکند. بی هیچ فکر قبلی گفتم: -خواهرته؟ در حالی که هنوز میلرزید سرش را به نشانه ی جواب مثبت تکان داد. در همین زمان ماشین شکی رنگی پشت ماشین بیمارستان پیچید.مردی سراسیمه از ماشین پیاده شد.در حالی که فریاد میکشید و به سمت ما میدوید گفت: --ولش کن...خواهش میکنم آدام....ولش کن... در حالی که نا خود آگاه فریاد میزدم گفتم: -همونجا بایستید آقا....جیسون جلوشو بگیر... پسر هنوز در جای خود میلرزید. دستم را روی دستش گذاشتم.لرزشش بیشتر شد.پوستش داغ و تبدار بود.جریان خون را زیر پوستش احساس میکردم. لبم را به گوشش نزدیک کردم و با آرامش گفتم: -اگر دوستش داری ولش کن...بوی خونو حس کن...این خون خواهرته....نباید به خانواده ی خودمون آسیب بزنیم... سعی کردم ناخن های کوتاهش را که تا حد زیادی در پوست دختر بچه فرو رفته بود بیرون بیاورم اما موفق نشدم. باز هم نجوا کنان گفتم: -اون آقا پدرتونه؟ لرزشش متوقف شد.با چشمان عصبانی بار دیگر به من خیره شد.زیر لب و با صدای خفه ای گفت: -خفه شو.... گفتم: -اگر باعث میشه اون دخترو ول کنی باشه.... ناگهان دواره لرزشش شروع شد.اما شدید تر.دندان هایش به هم ساییده میشدند.بیشتر پوست دخترک را فشار داد.دخترک ناله ای کرد.ناهشیار اما به هوش بود. فورا گفتم: -میشنوی؟؟؟داره درد میکشه.... پسر جوان شروع به گریه کرد.با چشمان گریان به پشت سرم خیره شد.فهمیدم متوجه مشاجره ی جیسون با آن مرد نا ارام شده است. گفتم: -ببین...اینجا هیچ کس ترسناک نیست....خواهش میکنم ولش کن... انگشتانش شل شدند.به چشمانش زل زدم.لبخند کمرنگی زدم.دستم را دور مچش حلقه کردم: -خواهش میکنم....ولش کن...دستای منو بگیر....اون خواهرته...بی گناهه...داره درد میکشه....ولش کن... چشم از هم بر نمیداشتیم.چشمان شکلاتی روشنش خیلی عمیق بودند.میدانستم اگر پلک میزدم دخترک را بیشتر فشار میداد. حدود ده دقیقه تمام به هم خیره شدیم.در نهایت او تسلیم من شد. و دخترک را روی قسمت خالی کف ماشین رها کرد. هنوز انگشتانم به دور مشتش بود.دوباره شروع به لرزیدن کرد.دستانش را گرفتم و بلند گفتم: -خانم وایتز این پچه رو ببرید و بهش رسیدگی کنید...زخماش رو تمیز کنید....ممنون میشم سریع تر این کارو انجام بدید.... خانم وایتز زن ریزه میزه وفرزی بود.جستی زد و دخترک را از کف ماشین بلند کرد و به داخل برد. با آرامش گفتم: -اسمت آدامه؟درسته؟ آب دهانش را فرو داد.گویی میخواست صحبت کند اما سریع تغییر نظر داد.با سرش تائید کرد محکم تر دستان مرا گرفت.هنوز داغ بود. صدای مردی که ظاهرا پدر آنها بود دور شده بود.فهمیدم به دنبال خانم وایتز به داخل ساختمان رفته تا از احوال دختر کوچکش با خبر شود. جیسون با احتیاط پشت سرم ایستاد و به آرامی گفت: -بل؟حالت خوبه؟ هنوز به هم خیره نگاه میکردیم.با آرامش گفتم: -من خوبم جیسون،میشه بری چند نفرو صدا کنی بیاین با هم این بیمارو ببریم داخل. جیسون به سمت ساختمان دوید.من و پسر جوان تنها بودیم.لبخند کمرنگ دیگری به او زدم.نگاهش عمیق تر شد.نمیفهمیدم چرا به او لبخند میزدم در چنین موقعیتی باید به او هیچ عکس العملی نشان نمیدادم.یا لا اقل اینطور آموخته بودم. بی اختیار لبخند زده بودم.نمیتوانستم جلوی آن را بگیرم. همین حین جیسون با چند نفر از خدمه رسید.اورا با برانکار بلند کردند.دستانم را محکمتر فشرد به او اطمینان خاطر دادم: -من همراهتم....هیچ جا نمیرم.... کمی آرام شد.همراه همه ی انها به اتاق انتهای راهرو رسیدیم.اورا به تخت کنار پنجره انتقال دادند. هنوز دستانم در مشتش بود و خیره به من با چشمان گریانش نگاه میرد.زمانی که آرامش بخش را به او تزریق کردند در مدت کمتر از دو دقیقه خوابید و دستانم را رها کرد. بلافاصله به اتاق اورژانس رفتم و متوجه شدم که دقایقی قبل دخترک به بیمارستانی داخل شهر منتقل شده است. کیتی دنبالم آمد و مرا به خانه برد و پس از مدت زمان کمی تنهایم گذاشت. مچ هایم درد میکرد.به آنها نگاه کردم.خدایا...رو به سیاهی میرفتند.مچ هایم داشتند کبود میشدند. لباس هایم را عوض کردم و کمی آب داغ و حوله برای خودم آوردم و دستانم را در حوله ی مرطوب شده با اب داغ پیچیدم.کمی دردم را تسکین داد. میندی دورو برم میپلکید.میدانستم نگران من است.روی میز پرید و رو به روی من نشست و با چشمان آبی رنگش که دریا را یاد اور میشد به من خیره نگاه کرد. دستم را به آرامی از زیر حوله بیرون اوردم و با نوک انگشتم که خیس نبود پشم های روی سرش را نوازش دادم و گفتم: -عزیزم...نگرانی؟ در جوابم میو میو ی خفیفی کرد.میدانستم حرفهایم را میفهمد.کنار کاسه ی آب داغ لم داد و دمش را دور خودش جمع کرد.وقتی میخواستم همدردی کند این کار را میکرد.عاشقش بودم.گربه ی سفید و ملوس من.نازنین من. تقریبا یک سال پیش او را پیدا کردم.آن زمان فقط یک بچه گربه ی لاغر و کور بود.نمیدانستم چگونه در آن باغ بزرگ پشت بیمارستان رها شده بود. در حال مرگ بود.بدنش خیس بود و میلرزید.در ژاکتم پیچدمش و به خانه ام آوردم واز او مراقبت کردم.بعد از آن لحظه ای ترکم نکرد.خیلی مهربان بود. چشمانش یاد آور چشمهای ویلیام بودند.چشمان او هم که از چهره ی کودکانه اش به یاد داشتم همین گونه آبی رنگ و زیبا بود. او هم با چشمان زیبای آبیش با محبت به من خیره میشد و نگاهم میکرد. دوباره چشمان شکلاتی بیمار جدیدم را به خاطرآوردم.چرا اینگونه بودند؟عمیق،زیبا،عجیب.... رو به میندی گفتم: -تو چی فکر میکنی؟چرا اینقدر این پسره عجیبه؟ وقتی راجع به چیزی که ان را نمیشناخت صحبت میکردم دمش را تکان میداد و اینطرف و آن طرف را نگاه میکرد.دقیقا همان عملی که حالا در مقابلم انجام میداد.با انگشتانم دم زیبایش را چرخی دادم و وقتی به من نزدیک تر شد موهای نرم بالا چشمانش را بوسیدم. وقتی به رخت خواب رفتم دستانم هنوز درد میکرد.هنوز نفهمیده بودم چرا همان موقعی که پسر جوان که آدام نام داشت دستم را میفشرد متوجه ان درد آزار دهنده نشده بودم. میندی مثل همیشه خودش را زیر کمرم گلوله کرد و با میو میوی خفیفی به من شب به خیر گفت اما من به راحتی او نتوانستم بخوابم.ذهنم درگیر بود.درگیر چشمان عمیقی که غروب آن روز به انها خیره مینگریستم.رنگی شکلاتی روشن آن ها و رگه های تیره رنگشان بسیار نافذ و زیبا بود. متنظر نظراتتونم....کم لطفی نکنین دیگه....نظر بدین ببینم ایراداتم کجاست....مرسی... پيام ويرايش شد Tala.M - 18 تير 1389 14:11 ------------------------------------------------------------ هرگز فکر نمیکردم زندگیم به این سمت راه یابد.مطمئن بودم این سزای من نبود.اما واقعا عاشقش بودم.عاشق کسی که زندگی ام را پررنگ کرد. چیزی که انتظارش را نداشتم..... ![]() |
||||||||||
|
|
|
||||||||||
| از این پست مفید 19 نفر تشکر کرده اند |
| Tara |
شماره پست: #8
|
||||||||||
|
سلاااااااام! تو هم نویسنده بودی ما خبر نداشتیم!
خیلی قشنگ بود! ازون تریپ داستاناس که دوس دارم! می گما....یه کاسه ای زیر نیم کاسه ی این آدام هست.... میندی هم همین طور.... وااای چه جالب من عاشق اینم که روانپزشک باشم! و عاشق گربه هام! ( 6 تا بچه گربه داشتم! ولی الان یکی دارم! آخی من عاشق بل شدم.... راحت می تونم خودمو جای شخصیت اصلی بذارم.... خیلی خوب بود! در مورد فصلا هم..... هر جور خودت راحتی بذار! اگه به ما که باشه می گیم یه روز در میون! ولی ممکنه نتونی یه روز در میون بذاری...وقت نکنی..خسته شی...یا کلا! هر جور خودت راحتی بذار. بای! موفق باشی! ------------------------------------------------------------ کسی که با خودش حرفای با معنی می زنه دیوونه تر از کسی که به دیگران حرفای بی معنی می زنه نیست |
||||||||||
|
|
|
||||||||||
| از این پست مفید 3 نفر تشکر کرده اند |
| FaZa |
شماره پست: #9
|
||||||||||
|
سلام
داستان جالبی بود خوشم اومد مثل این که این پسره تا اخر داستان هست درسته؟ این گربش خیلی جالبه یعنی خیلی باهوش میزنه اندازه فصلات خیلی خوبه یعنی کوتاه نیست درمورد روز های گذاشتن فصل هر جور راحت تری و بهتر میتونی بنویسی بزار فقط دیر نکن و مارو تو خماری نذار لطفا داستانتو دنبال میکنم موفق باشی تابعد پيام ويرايش شد faza - 18 تير 1389 18:08 ------------------------------------------------------------ ![]() هیشکی منو دوست نداره |
||||||||||
|
|
|
||||||||||
| از این پست مفید 3 نفر تشکر کرده اند |
| Eoin Phoenix |
شماره پست: #10
|
||||||||||
|
سلام طلا خانوم، خوب هستید؟ چه طورید؟ سلامتید؟ ایام به کامه؟ امتحان نهایی خوش گذشت؟!
داستان قشنگی بود، آفرین، پردازندگی خاصی داشت، نوع گفتن زندگی اش از کودکی قشنگ بود. احساس می کنم یه لحن پخته داشت که باعث می شد از همون اول بفهمیم با یه آدم که قرار یه آدم پخته و با جذبه بشه آشنا شیم! توصیفاتت در این مورد بسیار زیبا بود. خیلی قشنگ کودکی اش را گفتی که چه طوری درس خوندن رو یاد گرفت و دکتر شد. به نظرم مناسب بود و احتیاج به توصیف و توضیح بیشتر نداشت، در حد یک مقدمه کافی بود. بعدش هم که زندگی اصلی کاراکترت رو شروع کردی. چون می خوای از چندین موضوع حرف بزنی، باید حد و مرز رو رعایت کنی، در غیر این صورت، پیوستگی داستانت از بین میره. این مشکل اصلی این دو فصل بود. برای مثال، اینجا رو نگاه کن: موهایش به سفیدی برف بود و چشمان آبیش بسیار آشنا و مهربان بود. تنها جایی که آرامش داشتم دره ای در کنار جایگاه سوارکاریم بود. ببین، یه دفعه وسط توصیف گربه پریدی به گفتن آرامش در کنار جایگاه سوار کاری. ببین، اینجا واقعا پریدی. سعی کن توی هر موضوعت یه فراز داشته باشی و یه فرود. فرودت باید تموم کردن موضوع باشه به حد نسبی، به حدی که خواننده بتونه تشخیص بده خط بعد داره پارامنتش عوض میشه. و فرازت هم برای مقدمهی موضوع. مثلا توی این مثالی که زدم، می تونستی اینطوری شروع کنی. «سرگرمی زیادی نداشتم، اما یکی از آنها سوارکاری بود...» دیدی؟ خیلی راحت. اینطوری میتونی موضوعات رو به هم ربط بدی. توی داستانت این جهش ها که گاهی اوقات باعث میشد ذهن بپره وجود داشت، اگر اینا رو درست کنی، کیفیت متنت بالا میره. فکر کنم ازونا هستی که دوست داری روان شناس شی درسته؟ تجربی هم میخونی، دیگه رو کارته! اگر روان شناس شی، روان شناس خوبی میشی، مطمئن باش. نه به خاطر اینکه تو داستانت قسمت روانشناسیش رو خوب گفتی، به خاطر اینکه کلا مدلت این طوری میزنه. البته اینا احتماله، شاید بخوای مهندسی شیمی بخونی :دی موفق باشی ------------------------------------------------------------ WOLVES IN THE CITY
when the wolves find their way... ![]() Download Chapter 1,2,3,4 (1,834 KB) Download Chapter 5 (922 KB) view Topic |
||||||||||
|
|
|
||||||||||
| از این پست مفید 6 نفر تشکر کرده اند |
| ♥Belle Keat♥Robsten Vampire Girl♥ |
شماره پست: #11
|
||||||||||
|
Eoin Phoenix,
امتحان نهایی ها که به ترکیدن گذشت... من تجربی هستم...کاملا درست گفتی....همه میگن من روانشناس خیلی خوبی میشم و هیچ شغل دیگه ای به دردم نمیخوره.... ولی خودم علاقه ی زیادی به این رشته ندارم.... حالا... در مورد داستانم باید بگم همچینی بگی نگی خودم این پرش ها رو میذارم... از عمد...از جهش توی داستان لذت میبرم...وقتی خودمم یه داستان میخونم خوشم نمیاد زیاد داستان روی یک خط ممتد حرکت کنه...اما از یک جهت راس میگی...یکم بی قواره شد طرز صحبتش... faza,مرسی جیگر...چشم...فقط شماهام نظر یادتون نره... Tara,خیلی خوشحالم که تونستی با داستان ارتباط برقرار کنی جیگر....منتظر نظرات بعدیت هستم.... ------------------------------------------------------------ هرگز فکر نمیکردم زندگیم به این سمت راه یابد.مطمئن بودم این سزای من نبود.اما واقعا عاشقش بودم.عاشق کسی که زندگی ام را پررنگ کرد. چیزی که انتظارش را نداشتم..... ![]() |
||||||||||
|
|
|
||||||||||
| از این پست مفید 7 نفر تشکر کرده اند |
| *P£R§ian Girl* |
شماره پست: #12
|
||||||||||
|
درود
واااای! خدای من! عجب داستان قشنگی! واقعا خوب و قشنگه نمی دونم! منکه هیچ ایرادی توش پیدا نکردم! خیلی جالب و جذاب بود! از اون داستاناییه که بخودم میگم، باید بقیشم بخونم و بدونم چی می شه؟! فقط یه چیزی مبهم بود! اونم اینکه، اگر باباش دوستش داشت، چرا انقدر باش مخالفت می کردو انقدر آزارش می داد؟! تو 24 ساعت یه پازل 2000 تیکرو تموم می کرد؟!!! کارت خوبه! بت تبریک می گم. منتظر بقیشم موفق باشی بدرود ------------------------------------------------------------ دنیای این روزای من، هم قد تن پوشم شده انقدر دورم از تو که، دنیا فراموشم شده -------------------------------------------------------------- گربه های شب: داستان من و دوستام! تقدیم به دوستان عزیزم که بهترین سال های عمرمو باهاشون بودم! بویژه فروغ |
||||||||||
|
|
|
||||||||||
| از این پست مفید 5 نفر تشکر کرده اند |
| ♥Belle Keat♥Robsten Vampire Girl♥ |
شماره پست: #13
|
||||||||||
|
فصل سوم
فردای ان روز کار زیادی داشتیم.نزدیک به یکی از اعیاد بود و بیشتر خدمه از دو روز قبل به مرخصی رفته بودند.تفریحات من رفتن به خانه ی جیسون و گذراندن وقت در اصطبل بزرگش و همراهی کردن در کارهای خوشمزه ی آشپزخانه با زنش بود. این تفریح مورد علاقه ی من بود.کریسمس گذشته را نیز در خانه ی جیسون سپری کرده بودم.او به من سوارکاری یاد داد و توانسم دنیای خود را با اسب ها نیز قسمت کنم.حیوانات بهترین دوستان من بودند.او اصطبل بزرگی داشت و در آن اسب های زیادی را نگه داری میکرد.همسرش زن جوان سی و پنج ساله ای بود که مسئولیت اصطبل را به عهده داشت.او زندگیش اسب ها بودند.مارگارت(که دلیل علاقه ی بیش از حدم به او هم نام بودنش با مادرم بود)زن فهمیده،ساکت و خوش قلبی بود.زمانی که من به آن مکان دور افتاده نقل مکان کرده بودم او و جیسون تنها کسانی بودند که مرا پذیرفتند و به خاطر کم سن بودنم مرا پس نزدند. آن ها بچه ای نداشتند.مارگارت بچه دار نمیشد اما هزگز ندیدم از چیزی نا شکر باشد. صبح کمی زود تر از موعد از خواب برخواستم و لباس پوشیدم.کیتی هنوز خواب بود.چون اگر از خواب بر خواسته بود حتما باز زنگ زدن به تلفن همراهم مزاحم آرامش من میشد. به دفترم رفتم و کارهای روز مره ام را مرور کردم.به اسم جدیدی رسیدم: آدام فردریک رادبرن.مبتلا به جنون ادواری.شدید بیست و دو ساله. چشمان شکلاتی رنگش را به خاطر آوردم.چقدر نافذ بودند.در این یک سالی که در آنجا کارکرده بودم با دیوانگان زیادی سر و کله زده بودم اما چشمان آدام مانند دیوانگان نبود.رگه های چشمانش تیره تر از رنگ خود چشمانش بودند.چشمانش زیبا بودند.ولی دیوانه نبودند.چشمان یک دیوانه را میشناختم.دیوانگان هیچ چیزی در چشمانشان نداشتند…آنها در دنیای دیگری سیر میکردند...شاید دنیایی که احساسات چشمان انها معنی پیدا میکرد اما در دنیای ما چشمان آنها خالی بود.خالی تر از خالی.هیچ چیزی در آن موج نمی زد. شاید بعضی مواقع در چشم انها چیی مشخص باشد اما ما هرگز آن را نخواهیم فهمید آن ها در دنیای دیگری سیر میکنند.دنیایی که زبانش با زبان ما فرق دارد. اما او.... نمیفهمیدم چرا اینقدر آن پسر جوان که فقط چند دقیقه را با او گذرانده بودم برایم مهم شده بود. سریع از دفترم خارج شدم.هنوز هوا کاملا روشن نشده بود و راهرو های بیمارستان خالی بود.به جز خانم وایتز که با خستگی در پشت پیشخوان جلویی جدول حل میکرد و تلویزیون کوچکی در مقابلش با آارمش وز وز میکرد. متوجه حضور من نشد.بی سر و صدا از جلوی پیشخوان عبور کردم.هیچ عکس العملی نشان نداد.گویی خواب بود. درب اتاق شماره ی بیست و هفت را که روشت تر از بقیه ی اتاق های طبقه ی اول بود باز کردم. او انجا بود و روی تختش چمباتمه زده بود.چشمانش هنوز پف داشتند و از پنجره خیره به بیرون مینگریست. وقتی من دوارد شدم حتی زحمت اینکه سرش را برگرداند و ببیند چه کسی داخل شده است را نداد.بی مقدمه وارد شدم و طوری نشان دادم که برای چکاب علائم او امده ام. همین که تخته را از کنار تختش برداشتم با صدای ضعیفی گفت: -این وقت صبح برای چکاب اومدی؟دور اول معاینه که ساعت هشت صبحه… جا خوردم.او برنامه ی بیمارستان را از کجا میدانست؟ نمیدانستم جوابش را چگونه بدهم.گفتم: -آآآآآآآآممممم...من یکم سحر خیز تر از بقیه ام....واسه همین زود تر بیمارامو چکاب میکنم. بینی اش را بالا کشید و به تلالوی خفیف خورشید که هم اکنون در آستانه ی طلوع کردن بود خیره شد و با حرصی آمیخته با تمسخر گفت: -گمشو...همون ساعت همیشگی بیا.... با یکدندگی گفتم: -متاسفم من از تو دستور نمیگیرم.... به بی احترامی های مکرر بیماران عادت کرده بودم.ناسزاهایی خیلی بد تر از این را شنیده بودم.بنابراین برایم مهم نبود او به من توحین بکند یا نه. با این حرفم صورتش را به سمت من برگرداند.دیگر گریه نمیکرد و بیشتر عصبانی بود تا غمگین.خودم را مشغول به بررسی نشانه های او کردم.اما زیر چشمی او را زیر نظر داشتم. هنوز خون خشک شده ی ان دخترک زیر انگشتانش خودنمایی میکرد.لباس هایش را هم عوض نکرده بود.فهمیدم او همکاری لازم را با خدمه بیمارستان نکرده و آنها از ترس صدمه ی او به خودش و را رها کرده بودند. به طور مکرر لبهایش را میگزید.بیشتر عصبی بود.در خودش با چیز نا معلومی جدال داشت. تخته را سر جایش کنار تخت قرار دادم.همین که خواستم بروم بی مقدمه گفت: -هی....صبر کن.... به سمت او برگشتم و گفتم: -بله؟ با بی اعتنایی گفت: -اسمت چیه؟ من نیز با بی اعتنایی پاسخش را دادم: -بلیندا.... ادامه داد: -بلیندا..... کمی غم زده شد و دوباره ادامه داد و گفت: -حالش...منظورم حاله.... صدایش آرامتر از پیش شد و ادامه داد: -حال میراندا خوبه؟ یکی از برو هایم را بالا بردم پرسیدم: -میراندا؟میراندا دیگه کیه؟ دوباره افسرده شد و گفت: -اون دختری که دیروز با من اومد اینجا..... و سپس ناخن های خونی اش را مشت کرد و آن هارا به کف دست خود فشار داد. گفتم: -آوووو.....اون عالیه.....بردنش بیمارستان داخل شهر.نگرانش نباش. بدون هیچ تغییری در چهره اش گفت: -باید ازش معذرت خواهی کنم..... چیزی برای گفتن نداشتم.مدتی همان جا ایستادم و زمانی که فهمیدم ممکن است سکوت او ابدی باشد اتاق را ترک گفتم. نظر...نظر...نظر...یادتون نمیره....منتظر نظراتتونم دوستان گلم...امیدوارم لذت ببرید... پيام ويرايش شد Tala.M - 20 تير 1389 20:35 ------------------------------------------------------------ هرگز فکر نمیکردم زندگیم به این سمت راه یابد.مطمئن بودم این سزای من نبود.اما واقعا عاشقش بودم.عاشق کسی که زندگی ام را پررنگ کرد. چیزی که انتظارش را نداشتم..... ![]() |
||||||||||
|
|
|
||||||||||
| از این پست مفید 17 نفر تشکر کرده اند |
| Nil0o |
شماره پست: #14
|
||||||||||
|
داستان جالبی داری,یه چیز نو
نقد و اینا بلد نیستم و معمولا از داستانا اشکال نگارشی می گیرم داستانت از نظر نگارشی قویه به نظر من.فقط من با یه تیکه مشکل داشتم: راهر های بیمارستان خالی بود.به جز خانم وایتز که با خستگی در پشت پیشخوان جلویی جدول حل میکرد. جمله ی اول قبول ولی \"به جز\"ی که قبل خانوم وایتز به کار بردی فقط وقتی درست می شه که گفته باشی\"هیچکس توی بیمارستان نبود.\"چون در حال حاضر جمله یکم نافرم میزنه. آنها از ترس صدمه ی او به خودش و را رها کرده بودند. این \"ورا\"اینجا چیه؟اگه اشتباه نکنم \"او را\"هست.\"آنها از ترس صدمه ی او به خودش\"ترکیب درستی نیست.می تونی بگی \"آنها از ترس این که مبادا به خودش صدمه بزند\". با livsaموافقم. ------------------------------------------------------------ You don’t get to be human again, Bella. This is a once-in-a-lifetime shot. Alice Cullen, Eclipse ... I run with wolves!! |
||||||||||
|
|
|
||||||||||
| از این پست مفید 2 نفر تشکر کرده اند |
| Night Walker |
شماره پست: #15
|
||||||||||
|
سلام طلا جان
داستانت خیلی قشنگه و ریتم آرومی داره.بهت تبریک می گم اول اینکه از الان انتظار نقد های آنچنانی نداشته باش چون تازه سه فصل از داستانت رو گذاشتی. ولی داستانت واقعا قشنگه و شخصیت بل رو عالی توصیف کردی.سرگذشتی که داشت رو خیلی خوب نوشته بودی و تونستی این کشش رو در خواننده ایجاد کنی.یه سوال که تو ذهن همه پیش می اد که چرا پدر بل اینجوری رفتار می کرد. وقتی می خوای دو پاراگراف رو که موضوعاتشون به هم مربوط نیست تو یه فصل بیاری از چند تا ستاره استفاده کن تا خواننده گیج نشه. این جمله ها به نظر من اشکال داشت،البته فقط نظر منه و نویسنده تویی از همان کودکی اش معلوم بود.شلوغ بود و شاد بهتر بود می نوشتی:از همان کودکی اش شلوغ و شاد بود در چنین موقعیتی باید به او هیچ عکس العملی نشان نمیدادم:در چنین موقعیتی نباید در مقابلش عکس العملی نشان می دادم او زندگیش اسب ها بودند:اسب ها زندگی او بودند رگه های چشمانش تیره تر از رنگ خود چشمانش بودند.چشمانش زیبا بودند:چشمانش با رگه های تیره زیبا بودند.این جا از چشمانش خیلی استفاده کردی.کلمه های تکراری جذابیت متن رو کم می کنه بازم ممنون که داستان قشنگت رو با ما سهیم می شی.ببخشید پر حرفی کردم منتظر فصل بعد هستم موفق باشی پيام ويرايش شد lord of shadows - 20 تير 1389 15:01 ------------------------------------------------------------ شاید،روزگار بدجوری باهات بازی کنه،شاید یه روزی مجبور باشی از همه چیزایی که برات مهمن دل بکنی تا بتونی نجاتشون بدی،شاید.... (نجات از سرنوشت) peace,love,twilight.... |
||||||||||
|
|
|
||||||||||
| از این پست مفید 6 نفر تشکر کرده اند |
| Melika |
شماره پست: #16
|
||||||||||
|
سلام
موضوع جالبی رو انتخاب کردی.این آدام فردریک رادبرن باید شخصیت جالب و پیچیده ای داشته باشه . گذشته شخصیت اصلی رو خوب توصیف کرده بودی.یه جاهایی از ضمایر زیادی استفاده کردی و جاهایی جمله ها نیاز به ویرایش داره یعنی انگار اجزای جمله پس و پیش شده....دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه. پيام ويرايش شد The Vampire Diaries - 20 تير 1389 16:11 ------------------------------------------------------------ Love is our resistance They keep us apart and they won't stop breaking us down And hold me, our lips must always be sealed |
||||||||||
|
|
|
||||||||||
| از این پست مفید 2 نفر تشکر کرده اند |
| نینا کالن |
شماره پست: #17
|
||||||||||
|
وایییی خیلی جالبه امروز تو داستانا فهمیدم سه تا از دوستام هم نویسنده اند من خبر نداشتم
داستانت فوق العاده ست. انگاری واقعا روانشناس هستی چون توضیحاتت خوب بود. ازون داستانایی یه که نمیشه نقدشون کرد. خودشون خود به خود عالین. (خود به خود که نه نویسنده ش واقعا نویسنده ست.) خلاصه اینکه بابا ایوللللللل منم به جمع منتظران داستان افزوده شدم. ------------------------------------------------------------ تا کودک هستم، باید همه را دوست بدارم. و وقتی بزرگ شدم، دوست داشتن را برایم جرم میکنند تا نروم، قدرم را نمیدانند و تا نمیرم، نمیبخشندم |
||||||||||
|
|
|
||||||||||
| از این پست مفید 3 نفر تشکر کرده اند |
| Eoin Phoenix |
شماره پست: #18
|
||||||||||
|
سلام مجدد
به به! بازم قشنگ بود آفرین، متن ساده و روان و جذاب. چرا خودت زیاد دوست نداری؟ البته این میل خودته! هر چی خودت دوست داری... یه پختگی جالبی توی متنت هست و اون اینه که انگار خودت سالها روانپزشک بودی، یعنی طرز استفادت از کلمات، نوع گفتن وقایع، خیلی خوبه که طوری مینویسی که انگار راوی به این مسائل عادت داره. خیلی این روانشناس ها آدمای خوبی هستند... متنت خوب، ساده و روونه، اما بعضی از جاها اشتباه میکنی، چه تایپی، چه نگارشی، به نظرم با دقت بخون تا این مشکلات پیش نیاد، سعی کن جملات رو طوری بنویسی که به نظرت بهترین تو نوع خودشون باشن. مثلا: او زندگیش اسب ها بودند - اسبها زندگی او بودند. درب اتاق شماره ی بیست و هفت را که روشت تر از بقیه ی اتاق های طبقه ی اول بود باز کردم. - روشن تر خب، موفق باشی ------------------------------------------------------------ WOLVES IN THE CITY
when the wolves find their way... ![]() Download Chapter 1,2,3,4 (1,834 KB) Download Chapter 5 (922 KB) view Topic |
||||||||||
|
|
|
||||||||||
| از این پست مفید 6 نفر تشکر کرده اند |
| ♥Belle Keat♥Robsten Vampire Girl♥ |
شماره پست: #19
|
||||||||||
|
livsa,مرسی عزیزم...تو همیشه به من لطف داری...
Beth,چشم...حتما این دفعه دقت میکنم.... NOTH†NG ☮,اگر اشتباه نکنم اسمت پریسا هستش نه؟ بعدشم کاملا درست گفتی...اون تیکه هاش خیلی بد بود...چشم...حتما در دفعات بعد دقت میکنم.... نینا کالن,مرسی عزیز....لطف داری...امیدوارم تونسته باشم کمی توجهت رو جلب کنم... Eoin Phoenix,حالا جدیدا دارم روش فکر میکنم... همش دلهره داشتم نکنه نتونم اونطوری که واقعا در یک بیمارستان روانی کار میکنن محیط و افکارش رو جلوه بدم!!!!ولی انگاری خدا رو شکر زیادم بد نبوده... در مورد اون چیزایی که هم شما هم بقیه ی دوستانم ایراد گرفتید....چشم...دفعات بعد حتما بیشتر دقت میکنم دوستای خوبم.... پيام ويرايش شد Tala.M - 20 تير 1389 20:57 ------------------------------------------------------------ هرگز فکر نمیکردم زندگیم به این سمت راه یابد.مطمئن بودم این سزای من نبود.اما واقعا عاشقش بودم.عاشق کسی که زندگی ام را پررنگ کرد. چیزی که انتظارش را نداشتم..... ![]() |
||||||||||
|
|
|
||||||||||
| از این پست مفید 8 نفر تشکر کرده اند |
| ♥Belle Keat♥Robsten Vampire Girl♥ |
شماره پست: #20
|
||||||||||
|
دوستان یه نظر خواهی میخوام ازتون:
من اگر واسه داستانم لوگو درست کنم موردی داره؟؟؟؟ البته راستشو بخواین با عکسای رابرت و کریستن هستش.... میدونم شورشو در آوردم ولی قول میدم زیاد حرص دهنده نباشه....فقط بهم بگین مشکلی داره؟؟؟ یعنی قانون خاصی نیست که اینو نقض کنه؟؟؟ اگر مشکلی داره بگین نسازم... نیاز به همفکری دوستان دارم... ممنون میشم هر چه زودتر جوابمو بدین.... ------------------------------------------------------------ هرگز فکر نمیکردم زندگیم به این سمت راه یابد.مطمئن بودم این سزای من نبود.اما واقعا عاشقش بودم.عاشق کسی که زندگی ام را پررنگ کرد. چیزی که انتظارش را نداشتم..... ![]() |
||||||||||
|
|
|
||||||||||
| از این پست مفید 4 نفر تشکر کرده اند |
| « · داستان هاي شما · » |